دختر وارد شهر شد!
از روستا* اومده بود.با محیط شهر آشنایی زیادی نداشت.اومده بود تا شهری بشه٬اما نه شهری شهری!شهری روستایی٬شایدم روستایی شهری!!!
دخترهای زیادی رو دید٬با اکثرشون رابطه خوبی برقرار کرد.شاید بخاطر سادگیش بود...
پسرهای زیادی رو هم دید.با اونها هم رابطه مسالمت آمیزی داشت.ولی نه زیاد نزدیک!!!دورادور...
گذشت و گذشت...
دختر ما دید خیلی عقبه!
تصمیم گرفت پایه های ذهنی و عقیدتیش رو تقویت کنه.
شاید هم از نو بسازدشون!
دوست داشت از دیگران کمک بگیره
به دلائل کاملا"شخصی!از نزدیکانش نمیتونست کمک بگیره!(شاید بعدا"دلائلش رو گفت!)
دختر ما از خیلی مسائل غافل بود..
از بد روزگارترس و مرس هم تو کارش نبود!
با خیلی از مسائل عرف هم مشکل داشت!
خلاصه بگم...
کلش بوی قرمه سبزی میداد...
این مساله رو با خیلی از دخترای اطرافش مطرح کرد٬طلب کمک کرد٬ولی جواب نمی گرفت!!!
با یه سری از پسرا برخورد کرد
ایده آل حرف میزدن
خیلی ایده آل!!!
حرفهایی که دختر تمام مدت دنبال شنیدنشون بود!
برنامه هایی که خیلی وقت بود دنبالشون میگشت٬بعضی ازاونها قبلا"انجامش داده بودن و نتیجه گرفته بودن.
یادتونه گفتم دختر ما با مسائل شهری آشنا نبود؟!
یادتونه گفتم ترس مرس حالیش نبود؟!
یادتونه گفتم خیلی ساده بود؟!
یادتونه گفتم کلش بو قرمه سبزی میداد؟!
اینها برای ضربه خوردن یه دختر توی شهر نه تنها کافی بود٬زیادی هم بود!!!
ولی خدا دختر ما رو تنها نذاشت...
اون پسرا هیچکدوم اهل ضربه زدن به دختر ما نبودن.ولی یه مساله دیگه هم وجود داشت!
اون مساله این بود که دختر ما چون با محیط شهری زیاد آشنا نبود٬نمیدونست که بعضی از دختر و پسرهای شهری٬کاری کردن که دیگه نباید یه دختر و پسر با هم رابطه داشته باشن!
همه درموردشون فکرای نامربوط میکنن!
اسم جوزده روش میذارن!
بهش میگن زود رنگ عوض کرده!
مسخرش میکنن!
مورد اتهام قرارش میدن!
از همه بدتر اینکه٬پسرایی که میتونستن به دختر ما کمک کنن٬بهش اعتماد نمیکردن!
البته کاملا"حق با اونها بود!
شاید دختر ما واقعا"هم جوزده شده بود!
شاید باید با همه دخترها صحبت میکرد٬بعد میرفت سراغ پسره!
دختر ما تنها شد!
تنهای تنها...
توی تنهایی خودش به دختر روستایی دیگه ای فکر میکرد که شاید اونهم داشت با این مشکل دست و پنجه نرم میکرد!!!
تصمیم گرفت عرف شهر رو تغییربده!
این فرهنگ غلط رو عوض کنه!
شهر رو انقدر سرشار از پاکی کنه که دیکه جایی برای بی اعتمادی وجود نداشته باشه!
تصمیم گرفت دست بکار بشه...
ساعت زنگ زد!
دختر ما از خواب بیدار شد...
تصمیم گرفت با مسائل واقع بینانه برخورد کنه!!!!
*منظورم از روستا یه محیطی محدودتر و سالمتر از شهر بود٬نه روستای واقعی!
خارج از دستور:
۱)سلام
۲)خوبید؟!منم خوبم خدا رو شکر...
۳)آدم نشدم!
ولی برگشتم!![]()
۴)یه سوال!
وقتی یه کاری با روحیه آدم سازگار نیست٬یعنی انجام اون موجب اذیت شدن آدم میشه دیگه؟!غیر از اینه؟!
۵)ببخشید اگه خیلی طولانی شد!میتونستید نخونیدش خب!![]()
۶)فعلا"
سلام به همه دوستان عزیز
امتحانات بالاخره تموم شد!
مراسم فارغ التحصیلونمونم!!!!گرفتیم به سلامتی![]()
خوب دیگه..
غرض(شاید هم مرض)ازمزاحمت این بود که اعلام کنم تا اطلاع ثانوی اینجا تعطیله!
تا هم خودش آدم بشه(خود وبلاگ رو میگما!)هم مدیرش که اینجانب باشم![]()
البته باتوجه به شناختی که من دارم!این قضیه خیلی خیلی طول میکشه!به همین دلیل با مشاهده کورسویی از امید شاید برگشتم!!!!
فعلا...
خدا ناصرمون باشه![]()
ای خدا!
...من از تو درمان نخواستم،خدا...دردی میدادی که لااقل گفتنی باشد،نه دردی که گفتنش رسوائی بیاورد و نهفتنش جنون و شیدائی.
ای خدا!آتشی بر دلم میگذاشتی که بتوان بر دست گرفت.
نه آتشی که پنهانش باید کرد و در عمق ناپیدای جگر.
ای خدا!چه بی انصافی تو!
چه میگوئی مرد؟!ببند این دهان کثیفت را.
ببخش خدا!آتش این دل را سیاه کرده است.
کاش خاکستر میکرد.
من اهل کفر نبودم.
من تو را دوست داشتم خدا.
اما این چه کاری بود که با من کردی خدا؟
این چه آتشی بود که بر دلم زدی؟
تو مگر خودت دل نداری خدا؟
وای...کفر...کفر...کفر...هم الان آتش خشم او تو را دود میکند.
بکن!مرا دود کن ای خدا!
من که از تو چشم یاری نداشتم،اینقدر دشمنت هم نمیپنداشتم.
ای خدا این چه کاری بود که با من کردی؟
تو که خود دل داری.تو که خود اهل دل داشتنی.
چرا چنین کردی؟
ما که با هم آشتی بودیم.
من که تو را دوست داشتم.
من که با تو سر جنگ نداشتم.
تو چرا به رویم شمشیر کشیدی؟
تو چرا به سویم تیر انداختی؟
تو چرا نیزه ات را بر سینه ام نشاندی؟
من مگر چه کرده بودم با تو ای خدا؟!
بیا و جان مرا بگیر.
بیا و خلاصم کن.
بیا و این خاکستر را هم بر باد ده...
بیا این ته مانده نفس را ببر...
بیا و...تمام کن.
...
قسمت کوتاهی از نماشنامه خار ودل نوشته سید مهدی شجاعی
من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
مطمئن باشید عاشق ماشق نشدم!!!!!
فعلا خدا نگهدار ...
سلااااااااام به همه!
خوب هستين كه؟!
منم بد نيستم،خدا رو شكر ميگذره!
بگذريم....
بريم سراغ اصل مطلب...
از كله صبح كه چشماتو باز ميكني،تا آخر شب كه بخواي بگيري و بخوابي-حتي بعضي شبا توي خوابم دست از سرت بر نميدارن-يه سره بايد يا بنالي يا ناله ديگران رو بشنوي(منظورم از ناليدن همون غرزدن هستش!).
توي اتوبوس،تاكسي،مغازه،دانشگاه وخلاصه اينكه هرجايي كه فكرش رو بكني!
همه دارن از اين ميگن كه چرا ما فلان چيز رو نداريم،چرا كشور ما انقدر عقب افتادس،چرا امكانات انقدر كمه و هزارتا چراي ديگه!
من نميدونم چرا تا حالا نشده يكي اول صبح بياد توي ايستگاه اتوبوس و بگه اين 5 سالي كه براي اين مسير اتوبوس گذاشتن،چقدر كار ما راحتتر شده،چقدر توي هزينه ها صرفه جويي شده،دستشون درد نكنه،خدا خيرشون بده و....؟!!(تا 5 سال پيش از خونه ما تا شهرك اتوبوس نبود،ماشينهاي سواري هم كه قربونش برم قيمت خون باباشون رو از ملت ميگرفتن!)
يا اينكه چرا سر كلاس استادا از تجهيزاتي كه براي دانشگاه خريده شده صحبت نميكنن و يه سره از كمبودها ميگن و همش ميگن من فلان كشور كه بودم اين وسائل مثل نقل ونبات دم دستم بود و از اينجور حرفها...
خوب بعد از شنيدن اين حرفها ،يه سري از بچه ها از اينكه توي ايران بمونن و خودشون واسه پيشرفت كشورشون زحمت بكشن،فرار رو بر قرار ترجيح ميدن و ميرن اونجايي كه به خيالشون خيلي تحويلشون ميگيرن واونوقت فكر ميكنن كه اينهمه فسفري كه توي مغزشونه بيخودي نميسوزه وتلف نميشه!!ولي هيچوقت به اين فكر نميكنن كه يه آدم غريبه،تحت هر شرايطي غريبه باقي ميمونه!!!
خودم رو به هيچوجه از اين گروهها مستثني نميكنم.من هم خيلي وقتا غر ميزنم و از نداشته هام ميگم و قدر اينهمه نعمت رو كه زير دست و پام ريخته نميدونم!
ولي واقعا تا كي قصد داريم اينطور باشيم؟!!!
يه بار نشده بشينيم و از اينهمه ابزار مادي و معنوي كه در اختيارمون هست صحبت كنيم و بگيم كه با اينهمه نعمت چيكار كرديم تا حالا؟!!
چقدر ازشون استفاده كرديم؟!!(به نحو احسنش رو فعلا بيخيالش بشيم!)
تا كي ميخوايم غافل باشيم؟!!!
زمان داره همه چيز رو مثل طوفان كاترينا با خودش ميبره!
نذاريم همه چيز از دست بره و بعدا فقط افسوس اينهمه وقت رو بخوريم....
خارج از دستور
1)تا حالا شده منتظر شنيدن يه حرف باشيد و به همين دليل تمام شواهد و قرائن رو اونجوري كه خودتون دوست داريد برداشت كنيد؟!!
تا حالا چند بار اين مساله برام پيش اومده!همچين ميرم تو خماري كه نگو و نپرس!!!
ايندفعه تا 2 روز نميفهميدم كه اون چيزي كه ديدم و خوندم مربوط به من نبوده و من همينجوري براي خودم برداشت گل و بلبلي كرده بودم!
بايد كمي بيشتر واقع بين باشم تا روي هوا نباشم!!![]()
۲)يكي ميگه بخون،اون يكي ميگه نخون!
بدبختي اينه كه هردوشون رو يه جورايي قبول دارم!!!
نميدونم به حرف كدومشون گوش بدم؟!!!
۳)چهارشنبه يكي يه چيزي بهم گفت كه تا اعماق وجودم آتيش گرفت و سوخت!!
دمش گرم،دستش درد نكنه!!خيلي وقت بود كه يكي اينجوري بهم نتوپيده بود و حالم رو نگرفته بود!!!
خدا آخر و عاقبت هممون رو ختم به خير بكنه...
۴)يه عده از جوونها منتظرن تا ابتدايي ترين وسائل زندگي مشتركشون آماده بشه و زندگيشون رو شروع كنن.در مقابل يه عده اي از جوونها هستن كه توي خونه ۴۰۰ متريشون از زيادي جا،در ۳تا از اتاق خوابهاشون رو قفل ميكنن و خالي ميذارنش!!!!
داريم به كجا ميريم؟!!!
۵)فعلا خدانگهدار تا بعد....
سلام!
سال نوي همتون مبارك!![]()
اميدوارم بهترين اتفاقاتي كه ممكنه براتون رخ بده،توي اين سال براتون به وقوع بپيونده!
توي اين تقريبا ۱ ماه كه از من خبري نبود،چندتا از بدترين و بهترين اتفاقات برام رخ داد!
اول چندتا اتفاق بد رخ داد وكلي ناراحتم كرد و از اونجايي كه كاملا دروني بود و نميتونستم به كسي چيزي بگم،خيلي اذيتم كرد.البته خدا رو شكر بيشترش رو پيش امام رضا بودم و ....
همين چند روز پيش هم يكي از بهترين اتفاقات برام پيش اومد و كلي حالم رو روبراه كرد!
خيلي دوست دارم خداجون،خيلي....
الان هم خدا رو شكر خوب خوبم!
علت اينهمه تاخير هم يكي مسافرتهايي بود كه تا ۱۶فروردين ادامه داشت و دومي هم پكيدن كامپيوتر(رايانه!!!)بود!
از اونجايي كه اطلاعات من براي درست كردن كامپيوتر در حد جلبكهاي دريايي هستش(البته ميدونيد كه دارم شكسته نفسي ميكنم!)،به همين دليل،رايانه محترم همينطور به صورت پكيده باقي مونده و در حال حاضر از رايانه ي منزل عمه محترم دارم آپ مينمايم!
بگذريم.....
يه وقتايي آدم بعد از كلي تلاش و دست و پا زدن،فكر ميكنه كه ديگه راه درست رو پيدا كرده و كلي سرخوش و شاد شروع ميكنه به قدم زدن و راه رفتن،گاهي هم دويدن در راه جديد!
بعد،
يهو ميخوره به بن بست و ميبينه كه،اي دل غافل،ظاهرا اين راه هم درست نبوده و روز از نو و روزي از نو!!!!
اينم شده حكايت من!!!!
نميدونم....
شايد اگه انقدر سردرگمي و گيج زدن در پيدا كردن بهترين راه وجود نداشته باشه،پيدا كردن و بهش رسيدن،انقدر لذت بخش نباشه.(البته بهتره بگم اونقدر!چون من هنور طعمش رو نچشيدم!!)
ولي فعلاديگه از اينكه ممكنه اين راه جديد هم درست نباشه،ناراحت و نگران نيستم،وسعي ميكنم با توكل به خودش شروع كنم و ادامه بدم.
ميدونم كه منو ميبيني و هوام رو داري....
با همين كلي حال ميكنم عزيز.....
يه حايي خوندم كه:"زندگي يك بوم نقاشي است كه در آن از پاك كن خبري نيست!"
به نظر من اين پاك كن وجود داره!
به نظر شما چطور؟!
عارفي در معبدي در كوهستان زندگي ميكرد.
روزي راهبي كه راهش را گم كرده بود،عارف را ديد و از او پرسيد:"استاد،راه كدام است؟"
عارف گفت:"چه كوه زيبايي!"
راهب با حيرت گفت:"من پرسيدم راه كجاست؟"
عارف با لبخند،نگاهي به كوه كرد و گفت:"چه كوه زيبايي!"
راهب با تعجب و دلخوري گفت:"من راجع به كوه از شما نپرسيدم،بلكه از راه پرسيدم!"
عارف با نرم لبخندي روي به راهب كرد و گفت:"پسرم،تا زماني كه نتواني به فراسوي كوه بروي،راه را نخواهي يافت!"
پ.ن:چون پسر بوده دير گرفته موضوع رو!!!!![]()
فعلا خدا نگهدارِ تا ببینیم بعدا چی پیش میاد....
سلام!
چندشب پيش با يكي از بچه ها داشتيم از دانشگاه برميگشتيم كه وسطاي راه،وقتي بايد از هم جدا ميشديم،صحبت كردنمون گل كرد.
راجع به اين صحبت ميكرديم كه اوضاع بدجوري بر عليه(همون عليه!)ما شده.
بهش گفتم كه هروقت ميخوام با كسي حرف بزنم،يا از كسي كمك بگيرم،بدترين فكر رو راجع به من و نيتم از اين رابطه ميكنن!
زياد مايل نيستم كه اون بحث رو دوباره اينجا مطرح كنم و بازش كنم!
فقط خواستم بگم كه يه گروهي از مادخترا يا خانمها(نميدونم خودم هم جزوشون هستم يا نه!!!!)يه كاري رو شروع كردن و دست از يه مسائلي برداشتن كه حالا دودش فقط داره به چشم خودمون ميره و بس!!!!
نميدونم كي ميخوان ارزش زن بودنشون رو با هر چيزي و به هر قيمتي عوض نكنن!
خارج از دستور:
يه مطلبي رو ميخوام بگم كه نميدونم چقدر به ضرر خودم تموم ميشه؟!!
ممكنه با اين حرف،اين چند نفري كه بهم اعتماد كردند و حرفم رو باور كردند و بدبيني رو كنار گذاشتند رو از دست بدم!
هر برداشتي دوست داريد بكنيد.تازگي ها(شايد هم از قبل اينطور بودم!)در رسوندن منظورم خيلي ضعيف شدم!!!
ميخواستم بگم،
اگه نميترسيدم كه مانع از رشد بعضي ها بشم،
مطمئنا خيلي از حرفها رو راحتتر مطرح ميكردم و نگران از دست رفتن وقت ارزشمند بعضي از دوستان نميشدم.
ديگه امثال چمران رو نميبينم!
شده مثل يه اسطوره دست نيافتني و خيالي!
البته ممكنه مشكل از چشم و دل بي بصيرت من باشه.
وآخرين حرفم اينكه،
اين احتمالا و با احتمال قريب به يقين،آخرين پستم تو سال 86 هست!
اميدوارم زياد وقت باارزشتون رو نگرفته باشم!
بازم اميدوارم كه سال 87 سالي باشه كه بهترينها براتون پيش بياد....
اگه خدا بخواد،تحويل سال رو پيش امام رضام!
دعاگوهستم اگه قابل باشم!!!!
فعلا...
سلام!
چطوريد؟
همگي خوبيد؟
خوش ميگذره؟
به قول اون هموطن افغاني نما!همگي در سلامتي كامل به سر ميبريد؟!
اگر از حال و احوالات ما هم جويا باشيد،بايد حضور انورتان عارض شوم كه خدا را شكر،گذشت زمان بهترين دوا براي هر دردي ست،و من به افاقه كردن اين روش درمان اميدوارم!!(البت زياد ازش خوشم نمياد،مثل آمپول ميمونه!)
راستي،
دوست داشتم يه چيزايي هم بگم در مورد شفاف سازي اين موضوع كه در حال حاضر اوضاعم از نظر رواني خيلي خراب نيست!!!
1)ناراحت هستم،ولي افسرده نيستم!
2)فكرم مشغول هست،درگيري فكري هم با خودم دارم،ولي تشويش خاطر ندارم!
3)شايد يه سري از مطالب رو با ديد توهمي بهشون نگاه كنم،ولي اسكيزوفرني ندارم!
4)از زندگي اينجوري خسته شدم،ولي به هيچ وجه قصد خودكشي ندارم!
در مورد زندگي اينجوري كه توي مورد4 نوشتم،ميخوام بيشتر توضيح بدم!
راستش رو بخوايد،منظورم از اينجوري اين بود كه الان دارم بي هدف زندگي ميكنم،يعني يه سري شعار و ايده آل رو هميشه توي ذهنم داشتم و دوست داشتم هميشه به خودم بفهمونم كه هدف تو بايد اينا باشه.
ولي حالا ميبينم كه به مشكل برخورد كردم و ديگه اون اهداف عالي نميتونه به من كمك كنه!
يعني اون هدفهاي عالي نميتونن من رو از اين سستي و بي انگيزگي كه دچارش شدم خلاص كنن!
البته بزرگترين احتمالي كه براي جواب ندادن اين اهداف توي ذهن خودم هست،نداشتن اهداف كوتاه مدت درست و حسابيه!
چندوقتيه كه زياد از تصميماتي كه براي كوتاه مدتم گرفتم مطمئن نيستم.شايد اينهمه سردرگمي براي همين باشه!
البته اين آروم نبودن درونم و سريع مستاصل شدن هم خودش يه مشكل بزرگ ديگر است كه از كمبود يقين و ايمان حكايت ميكند دوستان!!!
حالا بي خيال ديگه...
به عبارت ديگر
بگذريم....
ممنون از دوستاني كه فكر ميكردن يه دوست خوب هميشه در دسترسه،
و ممنون ازدوستاني كه هيچوقت در دسترس نبودن!
ممنون از دوستاني كه ميان و ميخونن و نظر ميدن،
و ممنون از دوستاني كه ميان و ميخونن و نظر نميدن!
ممنون از اونايي كه تا چند وقت پيش وقتي اسم محدثه رو ميشنيدن،فقط وفقط ياد يه نفر مي افتادن،ولي حالا ديگه فكر كنم از خطاب كردن اسم محدثه در تنهايي و در جايي كه صدها كيلومتر از اينجا فاصله داره هم واهمه دارن!
ممنون از دوستاني كه وقتي باهاشون صحبت ميكني دم از انسان دوستي و كمك به نوع بشر ميزنند،ولي وقتي پاش ميفته،وقت ندارن كه به تو كمك كنن و يه كمي خودشون رو عقب ميكشن!(در اينجاست كه به بشر بودن خودم شك ميكنم،چون به حرفهاي اون دوست هيچوقت شك نداشتم و ندارم)
خلاصه اينكه
ممنون از همه...
حتي از اوني كه الان كنار اتاق يه ترقه انداخت وباعث شد به خودم بيام و بيشتر از اين چرت و پرت ننويسم!!!!
خارج از دستور:
1)خداوندا،در كتابت فرمان داده اي كه از هركه بر ما ستم كرده بگذريم،
ما بر خويش ستم كرده ايم،
درگذر،كه حق تو بر ما بيش از خود ماست!
2)اي دل صبور باش و مخور غم كه عاقبت اين شام صبح گردد و اين شب سحر شود
3)خدايا،مهم اينه كه نظر تو بر نگرده!(كاش اين در وجودم نهادينه ميشد!)
4)فعلا بسه!
5)خدا نگهدار
سلام
يه جايي از قول دكتر شريعتي شنيدم كه:"سرمايه هر دل حرفهايي است كه براي نگفتن دارد!"
چند وقتيه كه فكر ميكنم دلم داره زيادي سرمايه دار ميشه!
حرف كه زياد ميزنم!ولي نمي دونم چرا بعضي از حرفها رو هر كاري ميكنم نمي تونم بگم.
يعني يه وقتايي پيش مياد كه از همه طرف و همه جا حرف مي زنم و يه جورايي به موضوع اصلي نزديك ميشم،ولي نميدونم چرا باز نميشه اون موضوع رو مطرح كنم؟!
خدايا!آخه من تحمل اين همه حرف رو ندارم تو دلم.
يه وقتايي دلم ميخواد بشينم كنار يه نفر و فقط گريه كنم!و اون طرف هم هيچي از من نپرسه و از طرفي بفهمه كه چرا دارم گريه ميكنم و دردم چيه؟!
احساس مي كنم اين دوره از زندگيم پر از تناقضات شده،بيشترين و عميق ترين تناقضات رو دارم تجربه ميكنم!
نمي دونم!شايد تا اين دوره رو نگذرونم بزرگ نميشم!
شايد اگه از پس اين ها برنيام،نشون دادم كه خيلي بي عرضه ام!
شايد اين بزرگترين امتحان زندگيم باشه!
شايد هم من انقدر كوچيك شدم كه اين به نظرم خيلي بزرگ مياد!
قصد دارم اين ترم كه به احتمال زياد(اگه همه واحدام ختم به خير بشه!)ترم آخرم ميشه،ديگه غم و غصه هام رو با خودم نبرم دانشگاه.از وقتي اين ترم شروع شده،يه وقتايي پيش اومده كه يه كم قاتي پاتي كرده باشم،ولي نسبتا خوب تونستم از پس ظاهرم بربيام،نمي دونم بازم ميتونم طاقت بيارم يا نه؟!!!
ديگه نمي خوام كسي رو با ناراحتي هام ناراحت كنم!
لازم نيست انرژي كسي رو صرف مشكلات پيش پا افتاده خودم بكنم!
من بايد از پس حل كردن مشكلاتم به تنهايي بر بيام!
شايد به اين دلايله كه دلم نمي خواد ناراحتي هام رو با خودم همه جا ببرم و ازشون دم بزنم.
غم و غصه ها و مشكلاتت سرجاش،زندگيت هم سر جاش!اصلا اون يه بخش تفكيك ناپذير از اينه!
نبايد به خاطر حل كردن يه مشكل كه همه زندگي رو تعطيل كرد!!
تازه اول راهم!اگه به اين مشكلات بگم مشكلات اساسي كه اوضاع در آينده قطعا سختتر از اين خواهد بود،پس به اونها چي ميخوام بگم؟!!(البته اگه عمري باشه)
روضه خوندنم عاليه!تا پس فردا ميشينم و از اين حرفها ميزنم،ولي پاي عمل كردن كه مياد وسط،صفرصفرم!
وقتي تو اوج ناراحتي هستي ودلت ميخواد با يه نفر كه فكر ميكني مي تونه بهت كمك كنه (چون تا حالا در موردش خلافش بهت ثابت نشده)صحبت كني،ميبيني كه طرف در دسترس نيست!
البته اين دفعه زياد مساله مربوط به طرف نميشه.يكي نيست بگه نصفه شبي بيخود ميكني كه حالت ميريزه به هم!!!!
يكي بهم گفت واسه بهتر شدن اين حال و هوات،يه چندتايي كتاب باحال بخون شايد حالت بياد سر جاش!
بهش گفتم ببين دوست عزيز،يكي از مشكلات من اينه كه تا حالا به اندازه اي كه بخوام اوضاع زندگيم رو روبراه كنم،مطلب خوندم!
يعني يه جورايي مي دونم كه بعضي جاهابايد چي كار كنم تا يه جورايي اوضاعم روبه راه بشه،يا لااقل از اين بدتر نشه.ولي مشكل اينجاست كه اون استارت اوليه زده نميشه!يعني اون اراده اول انگار وجود نداره!
شايد اينجوري بگم بهتر باشه:
فرض كن من از افكار و عقايدم،براي خودم يه ساختمون ساختم،ولي حالا به اينكه پايه هاش رو درست گذاشتم يا نه،شك كردم!
يعني نميدونم فقط از روي احساس و دل يه چيزايي رو روي هم گذاشتم،يا واقعا عقلي و منطقي بوده؟!
شايد اين خانه از پايبست ويران است و اينهمه مشكل به وجود مياد؟!
بعد اينجاس كه بايد بزنم و همه اون ساختموني رو كه اين همه سال ساختم خراب كنم تا دوباره بر يه پايه و اساس درست و محكم بسازمش!
ولي من جرات اين كار رو ندارم!!!
اگه ايندفعه هم خراب ازآب دربياد چي؟مي خواي چيكار كني؟
براي اين حالم هم روضه خوني بلدم ها!ولي بازم موقع عمل كه ميشه،يعني وقتي خودم وارد گود ميشم،هيچكاري نميتونم بكنم!
خلاصه اينكه بدجور توي مخمصه افتادم.اين تازه يكيش بود!
البته خودم راجع به خودم هميشه ميگم كه:عمق فاجعه زياد نيست،عكس العمل من خيلي زياده!![]()
برام دعا كنيد كه حال و روزم يه كم روبراه بشه!
حالا كه ميخواي دعا كني،يه سره بگو كه كلا روبراه بشه!
فعلا!خدانگهدار
سلام!
زلف بربادمده تاندهي بربادم نازبنيادمكن تانكني بنيادم
مي مخورباهمه كس تانخورم خون جگر سرمكش تانكشدسربفلك فريادم
زلف راحلقه مكن تانكني دربندم طره راتاب مده تاندهي بربادم
ياربيگانه مشوتانبري ازخويشم غم اغيارمخورتانكني ناشادم
رخ برافروزكه فارغ كني ازبرگ گلم قدبرافرازكه ازسروكني آزادم
شمع هرجمع مشوورنه بسوزي مارا يادهرقوم مكن تانروي ازيادم
شهره شهرمشوتاننهم سردركوه شورشيرين منماتانكني فرهادم
رحم كن برمن مسكين وبه فريادم رس تابه خاك درآصف نرسدفريادم
حافظ ازجورتوحاشاكه بگرداندروي من ازآن روزكه دربندتوام آزادم
نكته:
"اگرنمي توان باطل را ساقط كرد،مي توان رسواساخت واگرنمي توان حق رااستقراربخشيد،مي توان اثبات كرد،طرح نمودوبه زمان شناساند،زنده نگهداشت."
دكتر شريعتي
چقدر توي اين راه تلاش كردم؟!!!